و بعد از مدتها ...
سلام .![]()
من برگشتم . دیر برگشتم اما برگشتم . تو این یکسال وب دست یکی از دوستام بود که بنا به دلایلی
مجبور شدم پستاش رو پاک کنم ، به هر حال هم از بابک عزیز ممنونم و هم از همه شمایی که با
نظراتون تنهاش نذاشتین هر چند کامنتای خیلی از شما گلا هیچ وقت تائید نشد !
تو این یکسال اتفاقات زیادی افتاد ، بعضی هاش خوب ، خیلی هاشم بد . اما مهم اینه که این یکسال
گذشت . واسه کنکور خر نزدم اما خوشبختانه تو هر چی شانس نیاوردم تو این مساله خر شانس بودم .
همون رشته ای که میخواستم قبول شدم ، همون دانشگاهی که میخواستم
.
وای جاتون خالی روز ثبت نام به اندازه ده سال خندیدم . اول اینکه کلی تلاش کردم بابام معدل پیش
دانشگاهیم رو نبینه ! از اول هم که نشستم تو ماشین پرونده روگذاشتم بعد نشستم روش
، بعد که
رسیدیم دانشگاه از بس از ابتدایی تا حالا تو ساختمونای قدیمی و مضخرف درس خونده بودم عین این
ندید بدیدا محو دارو درخت و محوطه دانشگاه بودم . جریان معدل 52/13 یادم رفت و از تو ماشین پریدم
پائین . هنوز ده قدم نرفته بودم که تازه انگار یادم افتاد چه شکری خوردم . برگشتم طرف بابام دیدم به
هیبت مجسمه بودا کنار ماشین خشکش زده . رد نگاهشو که گرفتم دیدم رو پروندمه
. یه آن تصمیم
گرفتم وانمود کنم اصلا از اول شیرینی وجود نداشته که دیدم کار از کار گذشته ، بابام اومد جلو ازم
پرسید: این گواهی پیش دانشگاهی شماست دیگه ؟ گفتم بله . ![]()
گفت : شما هم مدرسه میرفتی هم کلاس کنکور ؟ گفتم بله . ![]()
گفت : پولای جیب من که گم میشد میرفت تو جیب فروشگاهای کتابای کمک درسی دیگه ؟ گفتم بله .
گفت : شما هیچ مهمونی و مراسم و شب نشینی نمیومدی به خاطر درس دیگه ؟ گفتم بله .
گفت : شما به خاطر این فارغ التحصیلی خیره کننده از من ماشین هم میخوای دیگه ؟ گفتم بله . ![]()
گفت : بله و کوفت !!![]()
بقیه شو نمیتونم بگم چون به ساحت مقدس پدرا بی احترامی میشه . خب بالاخره پدرن دیگه ، بنده
های خدا تو عصبانیت عمه و شوهر عمه نمیشناسن که !
وارد سالن که شدیم من مقنعه مو کشیدم جلو ، نگام افتاد به ناخونام یادم افتاد نگرفتمشون ، با کلی
دلهره پشت سر بابام راه افتادم از ترس اینکه نکنه ناظممون بیاد جد و آبادمو تو قبر بجنبونه . یه چند
دقیقه ای گذشت تا من دوزاریم افتاد که اینجا ناظم نداره . موقع تحویل مدارک یکی از آقایون اونجا مدارکم
رو خواست ، ناقص بودن مدارک و اینکه بابام طفلی تو خط دفتر مدیریت - اتاق کپی کار میکرد بماند ،
موقعی که قرار شد عکسم رو تحویل بدم من همونطوری که نگاهم به پسر روبه رویی بود که زیر
چشمی داشت به کارنامم نگاه میکرد یه عکس از تو کیف پولم درآوردم و دادم به اون آقا . یه کم عکسمو
نگاه کرد ، یه کم به من نگاه کرد . باز عینکش و جا به جا کرد پرسید : این عکس خودتونه ؟ گفتم : بله ،
خوب افتادم نه ؟
گفت مطمئنید عکس خودتونه دیگه ؟ گفتم بله آقا چه طور مگه ؟ گفت : خوب موندینا . بعد عکس رو
گذاشت جلوم . دیدم عکس بابامه !![]()
برای گرفتن برگه ی انتخاب واحد فرستادنم گروه حقوق ، اینکه تو دفتر گروه پام گیر کرد به پایه ی میز و
خوردم زمین زیاد مهم نبود چون غیر از من و منشی مدیر گروه کسی تو اتاق نبود ، اما سوتی بعدیم
دیگه شاهکار بود . بعد از امضای برگه انتخاب واحد اون آقای منشی که به احتمال خیلی زیاد یه نسبت
بسیار نزدیکی با عمر داشت در یه اتاق دیگه رو نشون داد و گفت برو برگه ت رو برات مهر کنن . من رو در
اتاق نگاه کردم دیدم نوشته دفتر راهنما . منم رفتم تو اتاق ، به اون آقا نگاه کردم خیال کردم مشاورمونه .
یه ده دقیقه ای با اون آقا صحبت کردم و کلی شوخی باردی و بگو و بخند و اینکه من اومدم دانشگاه فقط
وقت بگذرونم و گور بابای درس و شنیدم استادای این دانشگاه هیچی بارشون نیست و ... بقیه شو
خجالت میکشم بگم . ![]()
جالب اینجاست که اون آقا هم کلی پایه بود . پا به پای چرت و پرتای من میخندید . موقع خداحافظی
خیلی صمیمی و با نیش باز پرسیدم از این به بعد برای مشاوره باید بیام پیش شما ؟
یارو گفت : نه ! من که مشاورتون نیستم .
گفتم پس شما کی هستین ؟
گفت : من مدیر گروه حقوقم ! ![]()
همونطور که گیج میخوردم از اتاق اومدم بیرون . موقع بیرون اومدن شنیدم که به منشیش گفت : آقای
ثبوتی صد بار گفتم این نوشته روی در رو عوض کنین . از پله ها که میومدم پائین دهن روزه با همه جد و
آباد این آقای ثبوتی حال و احوال کردم .
نزدیکای ظهر بود که کارم تموم شد و برای گرفتن تائیدیه تحصیلی رفتم اتاق پست دانشگاه . وقتی فرمای
اونجارو پر کردم بهم گفتن باید ۲۰۰۰ تومن بدم . با کلی اعتماد به نفس بخاطر سوتی ندادن جلوی
مسئولای پست ، جلوی سه جفت چشم که به عبارتی میکنه نیم جین که همشونم زل زده بودن به من
، در کیف پولم رو باز کردم ... وای چشمتون روز بد نبینه !
به جای پول کیف پولم پر از تیکه های بسته چی توز موتوری بود ! ![]()
تازه یادم افتاد دیشب که با داداش ۳ ساله م بانک بازی میکردیم من شده بودم مسئول بانک و علیرضا با
کیف پول من پولاش رو آورده بود بانک ! احتمالا الان پولای من قاطی پوشک و پمپرسای علیرضا بود ! حالا
اون به جهنم پول رو که نمیخواستم بخورم ۲۰۰۰ تومن رو چیکارش میکردم ؟! ![]()
یه کم این پا اون پا کردم ، یواش یواش داشت گریه م میگرفت که یهو بابام مثل قهرمان سریال زورو اومد تو
اتاق و هزینه پستی رو حساب کرد .
ظهر که رسیدم خونه مامانم پرسید : خب شیرین ، دانشگاه چه طور بود ؟
فکر میکنین چی جوابش رو دادم ؟؟؟

من بازم از بابک عزیز تشکر میکنم و امیدوارم موفق باشه ، همین طور داداش رضای گل که همیشه
کوتاهی های منو میبخشه و فراموش میکنه . یا حق ![]()



